خرید بک لینک
شبیه یک بریدگی روی انگشتم ؛ هی فشارت می دهم تا با درد بفهمم که جایی خودم را فراموش کرده بودم.

برچسب: زخم معده,زخم,زخم بستر,زخم اثنی عشر,زخم دهانه رحم,زخم زبان,زخم به انگلیسی,زخم روده,زخمی,زخم لثه, نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:06

یک عصبیت مداوم ... مثلا یک انفجار که مدام در تمام بدنت اتفاق می افتد... انگار که هیچ کدام از این استرس ها و نگرانی ها و فشارهای عصبی تحت کنترل خودت نباشد ... یک خستگی طولانی ازحجم بزرگی از فکرها ؛ کارها ؛ بحث ها ... انگار تمام دویدن ها به نرسیدن ختم شود ... یکهو به خودت می آیی و می بینی که تمام مدت برده ی مدیرت بوده ای ؛ برده ی همکارت بوده ای ؛ برده ی دوستت بوده ای ؛ برده تمام کسانی ک دوستشان داری بودی ؛ برده زندگی بوده ای ... بعد به خودت حق می دهی که عصبی باشی ؛ خسته باشی ؛ یکجایی بایستی و داد بزنی نمی توانم ... فکرها توی سرت رژه بروند ؛ دست هایت نرسند که بخارندشان ؛ ک

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:06

من هیچ وقت آدم آرامی نبودم... شاید در بازه هایی از زندگی زمان هایی بوده باشد که سکوت کرده باشم ، کم حرف تر شده باشم اما هیچ وقت آرام نبوده ام. حتی در این زمان ها هم شب های نا آرامی داشته ام. شب هایی پر از کابوس و وحشت! درواقع من همیشه پر از تنش بوده ام.پر از اضطراب هایی که تمام شدنی نبودند. پر از جنگ های داخلی ذهنی ؛ پر از عذاب وجدان های نابود کننده ، پر از ترس برای اتفاق هایی که خیلی وقت ها دست خودم نبودند . حالا نتیجه ی تمام این تنش ها فرسوده ترم کرده است . خسته تر شده ام . هر روز ناتوان تر می شوم. گاهی وقت ها دلم می خواهد هم چیز را رها کنم و بروم . هرچند که خودم می

برچسب: name,meaning,m,gif,and justice for all,like clockwork,l,es6,lost,symbol, نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:06

نفس های آخر زندگی ... یک اندوه بی پایان میان دست هایم... قرار به این بود که زندگی کنیم ، من مردگی هایم بی نهایت دردناک اند... کلمات را مدت هاست گم کرده ام... هیچ پناهی ندارم... خستگی های غریب لعنتی!

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:06

اول . تمام زمانی که ذهنم از درگیری های کاری خلاص می شود مُدام با خودم فکر می کنم ، وقتی نُت ها را می نویسی ، وقتی انگشتانت را روی کلاویه ها می گذاری به من فکر می کنی ؟ یا من را جایی میان شلوغی زندگی ات گُم کرده ای؟ دوم . زندگی من پُر از قصه های ناتمام است ، شاید هم نه ، پُر از قصه هایی است که یک شبه ، بدون هیچ آمادگی ذهنی ، تمام شده است. همیشه مُرور تمام این رها شدگی ها برای خودم ترسناک بوده است. سوم . دلم تو را می خواست... چهارم . یکی از دوستانم می گفت من هیچ وقت دیگر به کسی که رهایم کرده فکر نمی کنم ، لبخند زدم...

برچسب: لبخند زدم, نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:06

رو به روی این زندگی من نشسته ام . خب راستش را که بخواهید برای بعضی ها همه چیز با دویدن است . من همیشه دویده ام . حتی زمانی که تمام آدم های دیگر به خودشان زمانی برای تنفس می دادند ، من بازهم در حال دویدن بودم. راه و رسم زندگی ام این بود . زندگی با من اینطور تا کرده بود ، خیلی وقت ها هم همینطور تایم کرده بود . من هیچ وقت آدم حاشیه ها نبودم ، همیشه در متن اصلی راه می رفتم ، هنوز هم همینطورم ، در صورت لزوم کلمات را سخت انتخاب می کنم و حرف میزنم . همین دیشب مدیرم وسط جلسه گفت خانم ق هیچ وقت هیچ حرف یا سوالی ندارند! دلم می خواست برایش بگویم قبول من آدم ضعیفی هستم، من یک

برچسب: نویسنده: کارن نوروزی تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 19:06

صفحه بندی